تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 | 06:39 ب.ظ | نویسنده : مهم نیست

او را تازه آورده بودند ...
شاداب و سر حال بود ، سرخ رنگ ، گل های دیگر مغازه کوچک گل فروش به او حسودی می کردند !
ازش پرسیدند : از کجا آمدی که اینقدر زیبایی ؟
او گلویی صاف کرد و گفت : من به دست باغبانی ماهر بزرگ شدم ، لحظه ای که مرا می چید می گفت آنقدر زیبایی که حتما تو را برای عشق می خرند !
گل های دیگر غرق رویا بودند ...
- گلدان پیر گوشه ی مغازه با صدایی ضعیف گفت :
" چنین خوشبین نباش گل جوان .. "

بی اهمیت بودند به حرفش ... !

ساعتی بعد ، دختر جوانی زیبا رو به مغازه آمد، لباسی شیک و مشکی ، کفش هایی با پاشنه های بلند ... برای عشقش می خواست گل بخرد ! همه می دانستند او را انتخاب می کند ! همین هم شد !
موقع بیرون رفتن از مغازه او به گلدان پیر نگاهی تمسخر آمیز کرد ... گلدان پیر انگار چیزی می دانست، که دیگران نمی دانستند ...!

از شهر خارج شدند ،به باغی زیبا رسیدند ، فضای سنگینی بود ، گل سرخ سخت نفس می کشید ، انگار گلویش را فشار می دادند !
کفش های دخترک را دنبال می کرد روی سنگ های سفید و سیاه آن باغ بزرگ که راه می رفت !

دخترک ایستاد ، سلام کرد ، گل را روی سنگی سفید رنگ گذاشت ، ساعت ها گریه کرد و حرف زد ! زمان دیگر اجازه ماندن به دخترک نمی داد ، گل را برداشت و روی سنگی که عکس پسری روی آن تراشیده شده بود پر پر کرد !
گل ، هنگام پر پر شدن متنی را روی سنگ قبر پسر جوان خواند :
" ای گل گمان نکن به جشن می روی ، شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند .. "

گلدان پیر مغازه هم ، آن شب خشک شد ، بی صدا ، با رازی که در سینه داشت !



  • جالب های انگلیسی
  • رست موبایل
  • Online User